کلبه ی تنهایی
گفتم این قاصدک شب تو جدایی خسته میشه
گفتی خورشید واسه روزه تو دل شب جا نمیشه
گفتم اخه نازنینم زندگی بی تو نمیشه
اگه تو به بودن من کشیدی یه خط قرمز
منم واسه تو می میرم تا بدونی بی تو هرگز
دیگه عاشقی ................
............
هديه
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاركي
واز نهايب شب حرف مي زنم
اگر به خانه من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بيار
ويكدريچه كه از آن
به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم
ديروز به ياد تو وآن عشق دل انگيز
بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
بند از سر گيسويم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر سينه فشاندم
چشمانم را ناز كنان سورمه كشاندم
افشان كردم زلفم را بر سرشانه
در كنج لبم خاي آهسته نشاندم
گفتم به خود آن گاه صد افسوس كه او نيست
تا مات شود زين همهافسون گري ناز
چو پيرهن سبز ببيند تن من
با خنده بگويد كه چه زيبا شدي
او نيست در مردمك چشم سياهم
تا خ۰يره شود عكس رخ خويش ببيند
اين گيسوي افشان به چه كار آيد امشب
كو پنجه او تاكه در آن خانه گزيند
من خيره به آينه و او گوش به من داشت
گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را
بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
اي زن،چه بگويم،كه شكستي دل ما را
در من و اين همه زمن جدا
با مني وديده ات بسوي غير
بهر نمانده راه گفت وگو
تو نشسته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد
با تو بيقرار وبي تو بي قرار
واي ازآن دمي كه بي خبر زمن
بر كشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه ي توام بهر كجا روي
سر نهادم به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا كه بر گزينمش بجاي تو
شادي وغم مني به حيرتم
خواهم از تو...در تو آورم پناه
موج وحشم كه بي خبر زخويش
گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم...دريغ و درد
رشته ي وفا مگر گسستني است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم
عهدعاشقان مگر شكستني است؟
ديدمت شبي،بخواب و سر خوشم
وه...مگر به خواب ها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق
خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله مي كشد به ظلمت شبم
آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم بشوق.
در سراچه غم نهان تو
شب به روي جاده نمناك
سايه هاي ما ز ما گوئي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي كه مي لغزد
سرد و سنگين بر فراز شاخه هاي تاك
سوي يگديگر بنرمي پيش مي رانند
شب به روي جاده نمناك
در سكوت خاك عطرآگين
ناشكيبا گه به يكديگر مي آويزند
سايه هاي ما ...
همچو گل هائي كه مستند از شراب شبنم دوشين
گوئي آنها در گريز تلخشان از ما
نغمه هائي را كه ما هرگز نمي خوانيم
نغمه هائي را كه ما با خشم
در سكوت سينه مي رانيم
زير لب با شوق مي خوانند
ليك دور از سايه ها
بي خبر از قصه دلبستگي هاشان
از جدائي ها و از پيوستگي هاشان
جسم هاي خسته ما در ركود خويش
زندگي را شكل مي بخشند
شب به روي جاده نمناك
اي بسا پرسيده ام از خود
«زندگي آيا درون سايه ها مان رنگ مي گيرد؟»
«يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟»
از هزاران روح سرگردان،
گرد من لغزيده در امواج تاريكي،
سايه من كو؟
«نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم»
سايه من كو؟
سايه من كو؟
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من روي معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه؟
او چرا بايد ز نوميدي
پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه؟!
آه ... اي خورشيد
سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟
از تو مي پرسم:
تيرگي درد است يا شادي؟
جسم زندانست يا صحراي آزادي؟
ظلمت شب چيست؟
شب،
سايه روح سياه كيست؟
او چه مي گويد؟
او چه مي گويد؟
خسته و سرگشته و حيران
مي دوم در راه پرسش هاي بي پايان
با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رؤيائي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهائي:
بي گمان روزي ز راهي دور
مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هائي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته مي گويند،
«آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»
«در جهان يكتاست»
«بي گمان شهزاده اي والاست»
دختران سر مي كشند از پشت روزن ها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پرغوغا
در طپش از شوق يك پندار
«شايد او خواهان من باشد.»
ليك گوئي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان براه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
مقصد او خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند
«كيست پس اين دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گوئي ز شادي مي گشايم پر
اوست . . . آري . . . اوست
«آه، اي شهزاده، اي محبوب رؤيائي
نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آئي.»
زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
«اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي
اي نگاهت باده ئي در جام مينائي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائي
ره بسي دور است
ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.»
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش.
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
برفراز تاج زيبايش.
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.
مردمان با ديده حيران
زير لب آهسته مي گويند
«دختر خوشبخت! . . .»
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم
فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
در آغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد برويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را